گزیده اشعار مولوی


آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟
وانکه بيرون کند از جان و دلم دست کجاست؟
وانکه سوگند خورم جز بسر او نخورم
وانکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست؟
وانکه جانها بسحر نعره زنانند ازو
وانکه ما را غمش از جای ببردست کجاست؟
جان جانست و گر جای ندارد چه عجب؟!
اين که جا می طلبد در تن ما هست کجاست؟
غمزۀ چشم بهانه ست و زان سو هوسيست
وانکه او در پس غمزه ست دلم خست کجاست؟
پردۀ روشن دل بست و خيالات نمود
وانکه در پرده چنين پردۀ دل بست کجاست؟
عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
وآنکه او مست شد از چون و چرا رست کجاست؟
--------------------------------------------------------------------

چندان بنالم ناله ها چندان برآرم رنگها
تا برکنم از آينه هر منکری من زنگها
بر مرکب عشق تو دل ميراند و اين مرکبش
در هر قدم ميبگذرد زان سوی جان فرسنگها
بنما تو لعل روشنت بر کوری هر ظلمتی
تا بر سر سنگين دلان از عرش بارد سنگها
با اين چنين تابانيت دانی چرا منکر شدند
کاين دولت و اقبال را باشد از ايشان ننگها
گر نی که کورندی چنين آخر بديدندی چنان
آن سو هزاران جان ز مه چون اختران آونگها
چون از نشاط نور تو کوران همی بينا شوند
تا از خوشی راه تو رهوار گردد لنگها
اما چو اندر راه تو ناگاه بيخود ميشود
هر عقل زيرا رسته شد در سبزه زارت بنگها
زين رو هميبينم کسان نالان چو نی وز دل تهی
زين رو دو صد سرو روان خم شد ز غم چون چنگها
زين رو هزاران کاروان بشکسته شد از ره روان
زين ره بسی کشتی پر بشکسته شد بر گنگها
اشکستگان را جانها بستست بر اوميد تو
تا دانش بيحد تو پيدا کند فرهنگها
تا قهر را برهم زند آن لطف اندر لطف تو
تا صلح گيرد هر طرف تا محو گردد جنگها
تا جستنی نوعی دگر ره رفتنی طرزی دگر
پيدا شود در هر جگر در سلسله آهنگها
وز دعوت جذب خوشی آن شمس تبريزی شود
هر ذره انگيزندها ی هر موی چون سرهنگها
-------------------------------------------------------------------
حيلت رها کن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خويش را بيگانه کن هم خانه را ويرانه کن
وآنگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سينه را چون سينه ها هفت آب شو از کينه ها
وآنگه شراب عشق را پيمانه شو پيمانه شو
بايد که جمله جان شوی تا لايق جانان شوی
گر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو
آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بايدت دردانه شو دردانه شو
چون جان تو شد در هوا ز افسانه شيرين ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو
تو ليله القبری برو تا ليله القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو
انديشه ات جايی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز انديشه بگذر چون قضا پيشانه شو پيشانه شو
قفلی بود ميل و هوا بنهاده بر دل های ما
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
کمتر ز چوبی نيستی حنانه شو حنانه شو
گويد سليمان مر تو را بشنو لسان الطير را
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو
گر چهره بنمايد صنم پر شو از او چون آينه
ور زلف بگشايد صنم رو شانه شو رو شانه شو
تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بيذق کم تکی
تا کی چو فرزين کژ روی فرزانه شو فرزانه شو
شکرانه دادی عشق را از تحفه ها و مال ها
هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو
يک مدتی ارکان بدی يک مدتی حيوان بدی
يک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو
ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را ترک کن بی چانه شو بی چانه شو

 
نظرسنجی
نظر شما در مورد مطالب ارائه شده ؟
 
نفرات آنلاین
ما 5 مهمان آنلاین داریم
آمار
بازدیدکنندگان : 283831